گل رز   

درد و دل
منوی اصلی
نویسنده وبلاگ گل رز
توشته های پیشین
آرشيو موضوعي
دوستان گلم
پيوند روزانه
صفحات
خبرنامه
نظرسنجی
چت باکس
آمار


اتاقچه کدهای زیبا

 

تنهایی

 

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر

وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر

خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام

در حسرت لحظه ای آرامشم ،

همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ،

قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ،

تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ،

هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ،

کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند

دلم گرفته ....

خیلی دلم گرفته....

نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید

من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ،

اینک دارم با خودم درد دل میکنم...

 

 

 


موضوع: در اوج تنهایی ام | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:شنبه، 3 دی هزار و سیصد و نود ساعت: 6:45 AM رزگل |(نظر بدهید.)    

 

این روزها دچار سر گیجه‌ام!
تلخ تر از تلخ!
زود می رنجم! انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم !!!
چه اعتراف بدی!
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده!  دلم هوای سردی غربت دارد…

 

 


موضوع: در اوج تنهایی ام | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:دوشنبه، 3 مرداد هزار و سیصد و نود ساعت: 5:42 AM رزگل | نظرات 4    

ویرانی یک دل

 
من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

موضوع: در اوج تنهایی ام | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:چهارشنبه، 14 اردیبهشت هزار و سیصد و نود ساعت: 12:58 AM رزگل | نظرات 17    

بهار

 

باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
كوچه یكپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
كه زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاك چه كرد
هیچ یادت هست
توی تاریكی شب های بلند
سیلی سرما با تاك چه كرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناك چه كرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
كه در این كوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاك جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن

*فریدون مشیری*

 

 


موضوع: بهار | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:یکشنبه، 22 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 6:45 AM رزگل | نظرات 22    

قلب سوخته آسمان

 

در این آسمان پر ستاره ، یکی از  ستاره ها در آسمان نیست.
سپیده می آید اما خبری از رنگ آبی آسمان نیست.
خورشید در قلب آسمان نشسته و میسوزاند قلبش را
چه بی رحمانه میسوزاند قلب  آسمان را .
غروب که می آید ما قلب سوخته ی آسمان را میبینیم
می بینیم که آسمان دیگر آبی نیست ، سرتاسر سرخ است و دلگیر
دلتنگ فردا نیستم ، فردا که میرسد دلتنگیهایم بیشتر میشود.
حال آسمان خوب نیست ، دیگر غروب برایم زیبا نیست ، دلم برای آسمان میسوزد،

آسمان هم دلش برایم سوخته و باز در غم من نشسته است.
شعری بدون قافیه ، تشبیه نمیکنم خورشید را به قلب آسمان ، زیرا خورشید قلب آسمان است ،

 ماهی که شبها در آسمان می آید بهانه است.
بهانه ای برای تسکین دلها ، برای اینکه دلی برای آسمان نسوزد ،

 یک بار هم آسمان را مهتابی ببینیم و چشمی به حالش نگرید.
در آین آسمان بی ستاره ، یکی از ستاره ها در آسمان مانده ،

ستاره ها همه خوابند، اما این ستاره به عشق دیدن آسمان بیدار مانده.

 


موضوع: قلب سوخته آسمان | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:پنجشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 3:46 AM رزگل | نظرات 67    

لحظه هاي باراني

 

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم.
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق.
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده .
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد.
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی.
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم.
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد.
قطره های اشکی که بوی باران میداد .
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود.
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی.
حس غریبی بود .
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من میریزد.
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی.
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من میریخت.
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران.
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی .


موضوع: لحظه هاي باراني | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:چهارشنبه، 8 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 7:39 AM رزگل | نظرات 30    

 سلام بچه ها از همتون ممنونم به خاطر تبریکی که بهم گفتین

مخصوصا غزاله جون به خاطر جشن قشنگی که برام گرفت و

بهترین دوستم که این متن بسیار زیبا وبا احساس رو برام نوشت

امسال بهترین تولد رو داشتم از همه شما بسیار تا بسیار ممنونم

به نام آن خداوندگاری که در پس تاریکی تنهایی نور با هم بودن را آفرید

به نام و یاد خدا قلم را روی کاغذم گذاشته و از منتهای جان و دلم برای تویی می نگارم که خدا زیبایی را در منتهای چشمان سیاهت آفریده . مریم

تو خود پاکترین انسانهایی ؛ در یاد تو بودن و از خاطر تو نوشتن چه دشوار است  . روزهای بسیاری در یاد تو از ژرفای جان

 از دل نوشتم . مریم زیباترین نام در خاطر آشفته ام بود در آن ثانیه های تلخ که طعم تنهایی مطلق تمام پیکرم را پوشانده بود با بردن نامت

جان دوباره ای یافتم و در یاد محبت و معصومیت و محبوبیت و متانت فقط از وجود تو جاری گشته است . از این رو با تمام وجود تو را 

سلام می گویم ای با تو از خود به خود رسیدن .

 در چنین روزی چشمان زیبایت را به سوی دور دستان گشودی و دل بسیاری را خریدی تا

می گویم آفریده شدی ؛ صدای تحسین تمام اجزای پیرامونم را به گوش جان می شنوم . تو آمدی بر سپیدی برف زمستان تاختی ؛ای سپید روی عالم بدان

 که صورت و سیرت سپیدت دست تحقیر به سینه سپید برف زده است .بیست و سومین سالروز شکوفایی ترنم لبخندت و شیرینی نگاهت در آن لحظه

چونان خلق دوباره جانداران به عالم زندگی بخشید را با تکه های قلبم تبریک می گویم . تو همانند بهار پر طراوت و شادابی همچون محبت پایدار و نیکو در عشق که

سرو را نمود پایداریش می خوانند تو سر آمدی . بیست و سومین چشمه های عشق از وجودت جاری گشته اند . به خوبی می دانم که در عشق تا زنده ام

 پایداری .مریم جان تا چونان تویی را در خاطرم جاودانه دارم زندگیم همچون عسل شیرین و زیباست ؛ پس با قداست عشق تو را می ستایم .

(از طرف کسی که شور و شادیش از لبخندت و غم و اندوهش از حزن توست )

 


موضوع: تولدم | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:یکشنبه، 5 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 12:15 AM رزگل | نظرات 29    

این متن رو یکی از بهترین دوستام برام نوشته

واقعا ازش ممنونم که این زحمت رو کشیده

برام این متن بسیار عالی رو نوشته

با تمام وجود ازت تشکر می کنم

 

 

به نام جاودان پروردگار مهر آفرین که وجود تو را برای تکامل زیبایی آفرید.

رزگل عزیز سلام . سلامی به لطافت نام و ظرافت گل رز که خود بیانگر عشق است و عشق نیکو ترین نام جاودان و پایدار که در

 فرشته ای به نام رزگل جمع شده است . به سان گل طراوت آفرینی و همانند رز شادی بخشی . ای دوست نادیده بردن نامت هم سان دنیایی

 است و غرق شدن در آن عالمی را خواهد ساخت . تو پیامی از دیار مهر آفرینانی در آن روزگارانی که شیوه وفاداری محو شده بود آمدی که

گل وجودت دنیای پوسیده و نخ نما شده را تحولی عظیم بخشد و چه دشوار است با قلمی ناتوان و کاغذی تیره از زلال روحی نوشت که مهر

طینت پاکش و نور اهورایی و روشنی بخش عالم در وجود او باشد .ای پایان بخش همه تیرگی ها ؛ آن هنگام که همه بودها به نابود

در دلها تبدیل شده بود ندای به دنیا آمدنت آرامشی وصف ناشدنی در روح عالم تنید . حصار تنگ این دیار فانی برایت کوچک شده

 کالبد دنیا را بشکاف و به خود اهورایی ات نزدیک شو . چونان که نگاه پروردگارت همیشه همراهت خواهد بود . از آن روز فرشتگان آفرینش

نیکو انسانی چون تو را تا اینک جشن گرفته اند .تو در چهارمین روز از سپید ترین فصل سال دیده به جهان گشودی در وصفت گفته شد : رزگل

انسانی است با درونی سپید و پاکی اندیشه ای چونان حریر . در حد توان و با نهایت نیرو و شادی بی پایان آمدنت به پهنه زمین که معجزه

 جاودان است را به تو ای عصاره خوبی تبریک گفته و نهایت خوش کامی را برایت آرزومندم بدان سان که سرنوشتت نیکو تحریر شده است .

(زیبا ترین روز سال که تو به این دیار دیده گشودی را با شمع جان ها تبریک می گوئیم )

 


موضوع: تولدم | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:شنبه، 4 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 11:05 PM رزگل | نظرات 5    

تولدم

 

تولدم مبارک

دوستای خوبم ممنون که به وبلاگم اومدید از همتون  تشکر می کنم

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
 تولدم مبارک

 

 

سلام بچه ها امروز۴ دی تولدمه دوست داشتم شما رو در خوشحالی خودم شریک کنم.

به همین خاطر اینجا هم یه جشن کوچولو گرفتم .

 

چنین روزی در چندین سال قبل صدای گریه نوزادی شادی را به جمع خانواده اش بخشید .  کودکی در حال گریه و پدر و مادری در حال خنده . شروع و لحظه آفریده شدن با گریه و هراس همراه است . اولین نگاه , چشمان پر از مهر مادر را در نوردید . چشمانی که تجلی لطف خداست . در میان بهت و حیرت , دیدگان کوچکم دنیای بزرگ پیرامونم را که همواره با ناشناخته های جدیدی برایم همراه بود می نگریستند . بوی مادرم رایحه بهشت را برایم تداعی کرده بود و نگاه پر از شوقش ترنم عشق الهی بود . در چنین روزی به این دنیا آمده ام بی آنکه بدانم چرا ؟ آیا اختیاری برای آمدنم داشته ام یا خیر ؟ از کجا به این دیار پر از زیبایی آمده ام ؟

چندین بهار پر از شکوه از عمرم گذشته و آرام آرام خود را در یافته ام . از آغاز موجودیتم تا بدین لحظه , مدام چشمانم در پی دیدن زیبایی بوده اند . چه زیباست نور خدا را دیدن و چه شوقی دارد آغازین هنگام تولد را به یاد آوردن . خدایا , ای پدید آورنده من , ای همیشه همراه و ای با من از من به من نزدیک تر , مرا در چنین روزی آفریدی پس به شکرانه تمام نعمت های کوچک و بزرگت تو را می ستایم و تا ابد بوسه به خاک پاک آفرینشت خواهم زد . معبودا پیشانیم را به سوی تو بر روی زمین نهاده و سجده شکری برای بزرگیت خواهم کرد . مرا تا آن گاه که تویی چنان خوب را در کنار دارم بیم گزند و تنهایی نیست .....

 


موضوع: تولدم | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:جمعه، 3 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 6:01 AM رزگل | نظرات 21    

دیگر دیر است برای با هم بودن

 

گریه نکن ، مرا با حرفهای پوچت آرام نکن ، دیگر دیر است برای با هم بودن .
گذشت آن لحظه های زیبا ، گذشت آن لحظه هایی که از دلتنگی ات اشک میریختم ، با یادت به آسمان پرستاره خیره می شدم ، در انتظار تو مینشستم و برایت از عشق مینوشتم ! تو دیگر در عاشقانه هایم جایی نداری .
گذشت با تو بودن ، تمام شد با هم بودن ، حالا تو هستی و رویاهایت ، من هستم و تنهایی هایم .
گریه نکن که دیگر دلم برایت نمیسوزد ، التماس نکن که قلبم پاسخی به تو نمیدهد.
تو با دستهای خودت خانه عشقی که با شور و شوق ساخته بودم ویران کردی ، دیگر شوقی برای ساختن دوباره آن ندارم .
آن عاشق با احساس که در راه عشق تو جانش را فدا میکرد قربانی عذاب عشقت شد.
من دیگر احساسی نسبت به تو ندارم ، خسته ام ، دیگر حوصله شنیدن حرفهایت را ندارم.
روزی بود تو همه زندگی ام بودی ، لحظه های شیرین من بودی ، حالا دیگر زندگی بی تو شیرین است و بی تو این قلب شکسته آرام آرام خواهد بود .
برای با هم بودن دیگر دیر است ، مرا فراموش کن ،  قلبم از تو دلگیر است .
گریه نکن که دیگر مثل گذشته از اشکهای تو اشک نمیریزم.
میخندم از چشمهای خیست ، مثل گذشته که تو از چشمهای خیسم میخندیدی.
قدرم را ندانستی و اینک باید در غم جدایی ام بسوزی ، بسوزی و نابود شوی زیرا که زندگی مرا نابود کردی .
گذشت آن لحظه های قشنگ ، گذشت آن لحظه های در کنار هم بودن ، هر چه بود گذشت ، به آسانی فراموشت میکنم ، راه من دیگر از تو جداست .
برای با هم بودن دیگر دیر است ، قلبم از تو دلگیر است.

قلبم از تو دلگیر است


موضوع: دیگر دیر است برای با هم بودن | لينک مستقيم | نويسنده: تاریخ:چهارشنبه، 1 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت: 9:59 PM رزگل | نظرات 11